شبگرد تنها |
|
چقدر سخته ....
نوشته شده توسط فریبا تاریخ سه شنبه 11 دی1386 و ساعت 3:48 بعد از ظهر |+|
می فشارد قلب من را اسم تو جسم من جاری شده در جسم تو ای نفسهایت نسیم سبزه زار سقف خانه پر شد از عطر بهار گاهی از من عاشقانه یاد کن تو به یادم بوسه ای بر باد کن !!! نوشته شده توسط فریبا تاریخ پنجشنبه 15 آذر1386 و ساعت 9:42 بعد از ظهر |+|
گر همچو من افتاده ی این دام شوی
ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بد نام شوی .... ! نوشته شده توسط فریبا تاریخ پنجشنبه 24 آبان1386 و ساعت 1:19 بعد از ظهر |+|
تو چطور می گی که من برای تو کم بودم
منی که عاشقترین عاشق عالم بودم تو فقط دیده ی گریون خواستی من برات قلب پر از خون بودم آخه تو فقط یه عاشق خواستی من برات گذشته از جون بودم شایدم تو راست می گی شایدم من واسه تو کم بودم نوشته شده توسط فریبا تاریخ سه شنبه 20 شهریور1386 و ساعت 1:38 بعد از ظهر |+|
به پنجره می نگرم و صدای بی رحم رفتنت را از پشت شیشه های غبار گرفته می شنوم .هوهوی باد آرامش بی بنیاد وجودم را بر هم می زند و چشمانم بی اختیار به رسم نبودن ها سراب می بیند. نگران ایستاده ام .هر چند دستانم پر از گل های رز است اما دگر گلبرگ های خشک به گل فرش کردن کدام راه می ارزد!؟ دگر عطر دستان پر گل به چه کار تو مِی آید!؟ راه می روم ...تلاش باد دلتنگم می کند ...نفس خسته می شود و از حرکت می مانم...
چشم می بندم و با خوش باوری تو را از ته مانده ی ذهنم بیرون می کشم با تو می خندم ...می گریم...می دوم...می رقصم...
در سیاه و سفید ها به چشمانت می نگرم ناگهان دلم می لرزد ...تو دور تر از خیال منی...تو آن چنان نیستی که می اندیشم تو با تمام حدس های من بیگانه ای بی دلیل و غیر منتظره!
................................................................. .................................................................
ساعت ها می گذرند...پنجره ها سکوت می کنند...تو می روی و من دوست داشتن را انکار می کنم... و تها صدای قلم تو که هیچ.....! نوشته شده توسط فریبا تاریخ چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت 0:36 قبل از ظهر |+|
باور تازه انگار داره باورم می شه منو تو سایه و نوریم تازه انگار داره باورم می شه با هم و از هم چه دوریم بین ما پنجره ای باز نمی شه بین ما قصه ای آغاز نمی شه بین ما همیشه یک دیواره .....تازه فهمیدم حقیقت داره نوشته شده توسط فریبا تاریخ جمعه 19 مرداد1386 و ساعت 7:59 بعد از ظهر |+|
چه زیبا !! چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم !............ولي هنوز هم دوستت دارم! نوشته شده توسط فریبا تاریخ شنبه 30 تیر1386 و ساعت 11:46 بعد از ظهر |+|
شرح سکوت ! شرح سکوت : امشب بغض شکوه هایم ترکیده است . می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم . التهاب روزهای انتظارم را , خاموشی شبهای بی قراریم را و آوای غمناک مرغ عشقم را ! پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو و به خاطر بسپار . لحظه های پریشانیم را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند نجوایی نیلی می بخشم. با خاطره ی روزهای رویش گل های وصلت خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم . شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست . دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند . گفتی وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم . وقتی می آیم که غروب دریا غرق در سکون باشد تا عشق طوفانیم را هدیه ی قدومت سازم .هنوز هم آسمان آبی ست و غروب دریا غرق در سکون . باورت کرده بودم چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است . گفتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند .گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهاران را نرگسان مست بخوانند . وقتی که پرستو ها افسانه ی کوچ را روایت کنند و وقتی که یاس های سپید حدیث طراوت را بر برگ هایشان بنویسند . گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد .وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند . صداقت را از گل و راز را از گل شب بو . به احساس وصالمان سوگند همه را آموختیم . اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام .یادت هست ؟ عشقمان بهار نبود اما زمستانی بود برای زائیدن بهار .رویایمان سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر . گفته بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است . بهار را مقدس بداریم که سمبل وصال است . وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است .و پاکی را عزیز بداریم که آرمان کبوتر است . پس تو ای مفهوم نیکی آسمان , تو ای معنای زندگی و ای رنگین کمان آرزو بیا !! پس از آن همه ثانیه ها . دقیقه ها , روزها و سال های انتظار و سکوت باز گرد ! بیا تا بر روی خواب خاک . بر روی آب , برروی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنویسیم .بنویسیم که زندگی هم رنگ کوچه باغ های آئینه است.بوسه همرنگ آه است . محبت همزاد پرواز است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است . بنویسیم که نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث دوستت دارم آزاده ی حصار سینه هاست . هنوز هم کنار دروازه ی شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم . تو گل نرگس بهارم بودی هستی خواهی ماند !! نوشته شده توسط فریبا تاریخ چهارشنبه 20 تیر1386 و ساعت 10:0 بعد از ظهر |+|
|